![]() |
![]() |
|
| یادداشتها و داستانهای مجید مهرابی |
|
قفس Birdhouse-Cage دخترک باز دستش را بالا برد و پاچه ی شلوار سرباز را گرفت و آنرا کشید : عمو ... عمو ... نگام کن ... نگا کن ..عمو ... سرباز بی اعتنا نگاهش را به اطراف بیرون خرابه چرحاند . دخترک هق هق کرد و بینی اش را بالا کشید و باز شلوار مرد را کشید : عمو ... عمو ... تو رو خدا ... صدای انفجاری مرد را روی زمین انداخت . دختر دست سرباز را گرفت و کشید .سنگینی دست مرد را نتوانست بلند کند : چشمانش خیس شد : عمو چی شد ... بلند شو عمو.... سرباز روی پاهایش نشست و لباسش را تکاند و بینی اش را خاراند . نگاهش به خانه ی خرابه افتاد . دخترک لبخند زد : عمو مامانم لالا کرده ... بلند نمی شه ... صدای افتادن چیزی مرد را ترساند ، نارنجکی را از توی کمربندش در آورد و ضامنش را کشید . از جایش بلند شد و خمیده به زیر پنجره شکسته خانه خزید. دخترک دنبالش دوید : مامانی ام اینجاس .. عمو..و. مرد بو کشید . عرق گلی پیشانیش را پاک کرد .سرش را بالا برد و توی پنجره سرک کشید . جنازه ی لخت و خونی زنی وسط اتاق افتاده بود . نشست . آب دهانش را قورت داد . گلویش خراشید . باز بو کشید . دخترک هنوز نگاهش را از توی پنجره بر نداشته بود . اشک روی گونه های سیاهش خشکیده بود. نگاهش را برگرداند . مرد به گوشه ی حیاط خیره شده بود . نگاهش را دنبال کرد . دحترکی توی قفس گوشه ی باغچه زانوهایش را بغل کرده بود و تکان نمی خورد .سرباز چهار دست و پا به طرف قفس خزید . دختر دنبالش کرد . به قفس رسیدند . دهانش خشک بود . زبان خشکیده اش را روی لبهای خاکی اش کشید : دختر... دختر خانم ... کوچولو.... دخترک کنارش ، قفس را گرفت : منم عمو ... مامانی گفت قایم بشم ... سرباز نگاه کرد . بوی تعفن توی دماغش پیچید . کرم خاکی رنگی از توی گوش دخترک پائین افتاد . سرباز ترسید . عقب نشست . نگاه کرد : نارنجک توی دستش نبود... انفجار همه جا را پر از خاک و خون کرد . دخترک خودش را روی جنازه سرباز انداخت : عمو ... عمو ...تو رو خدا نخواب ... من می ترسم ... " مرگ دخترک توی قفس در جنگ ایران با عراق واقعی بود . درود بر روان کودکانه شان " سه شنبه ـ۲۶ خرداد ماه ۱۳۸۸ خورشیدی تهران - میدان انقلاب
|
|
+ نوشته شده در
88/04/21ساعت توسط مجید مهرابی |
|
|
همچنان یک گام دیگر به عقب انتخاب شعار اصلاح الگوی مصرف از طرف رهبر ایران برای سال ۱۳۸۸ خورشیدی اکنون جایگاه خود را در میان اقشار مختلف از جمله مردم باز نموده و کنفرانسها و همایشها و برنامه هایی با صرف هزینه های بسیاری در این زمینه ترتیب داده شده که حاکی از اهمیت آن برای ترقیب و تشویق مردم به اصلاح الگوی مصرف خود وبه تبع آن صرفه جویی است. اما بحث مورد نظر و چالش پیش روی آن قابل تامل است: برای خواندن ادامه بر روی (ادامه مطلب) زیرکلیک کنید ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
88/02/10ساعت توسط مجید مهرابی |
|
|
Roxsana Saberi رکسانا صابری چندروز گذشته محکومیت خانم رکسانا صابری باعث جنجال در رسانه های داخلی و به خصوص خارجی گردیده به طوری که این اقدام جمهوری اسلامی ایران مورد تقبیح قرار گرفته. سعی ندارم از کسی دفاع کنم ولی مطالبی را باید متذکر شوم: ۱- شان جمهوری اسلامی بالاتر از بازیهای بچه گانه دوران کودکی ست که بخواهد اکنون خود را بازیچه وملعبه دست دیگران قرار دهد. رسانه ای کردن محاکمه خانم صابری به نفع و مصلحت نظام نبوده اگر چه برای روشن ساختن اذهان و نیز گرفتن زهر چشم بوده باشد. واکنون مارا در خطر کاملا مشهود قرار داده است.وبه حیثیت جهانی ما خدشه وارد نموده است چرا که اگر ما چیزی برای پنهان کردن نداشتیم هیچ گاه نیاز به این همه جار و جنجال نبود. ایران با تشکیل نمایشگاه ها و کنفرانسها در سطح جهان و نیز برگزاری مانورهای نظامی همیشه بر روشن سازی افکارجهانی کوشیده و اکنون همان اقدامات را با محکومیت خانم رکسانا صابری و دوستش به زیر سوال برده است. ۲- خانم رکسانا صابری یک خبرنگار آزاد است و در کشوری ( که خود هم متعلق به آن است ) خدمت میکند که شعار اصلی انقلاب آن ازادی است و او از این رو این حق را به خود داده است تا تمامی اخبارمربوط به این کشور را به دنیا مخابره نماید اخباری که برای همه قابل دیدن بوده است همانگونه که خبرنگاران ایرانی مقیم کشورهای خارجی اخبار آنان را حتی ریز ودرشت آنرا به ایران مخابره میکنند.پس وی نمی توانسته خبرهای مخفی ایران را با توجه به محدودیت دسترسی به مراکز سری ایران مگر با اجازه مقامات آنان با توجه به اینکه ایران هیچگونه مخفی کاری ندارد را به رسانه ها مخابره کند.آیا باید خبرنگاران ایرانی را هم بازداشت و مورد محاکمه قرار دهند؟!!! ۳-همانطوری که رهبران حکومت و... میدانند برای جاسوسی در یک کشور نیازی به استخدام و اعزام جاسوس و نیرو نیست چرا که با فروپاشی مرزهای اطلاعات و نیز پیشرفت تجهیزات مخابراتی و ماهواره ای هزینه کردن و به خطر انداختن جان هر انسانی یک حماقت محض است.پس هیچ کشوری را نمی توان به این سادگی وشتاب متهم به جاسوسی در کشور دیگر نمود. در همین جا از مسئولان قضایی و تشکلهای مربوطه میخواهم تا با تعمق بیشتر از این اتفاقات جلوگیری نماینو حیثیت و آبروی ایران اسلامی وآزاد را زیر سوئژال نبرند. مجید مهرابی - اصفهان - ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ خورشیدی
|
|
+ نوشته شده در
88/02/01ساعت توسط مجید مهرابی |
|
|
شوق پرواز به سر بود به دام افتادم آمدم دل ببرم از تو ولی دل دادم قصه دلبری ام دیر نپاییدچواشک تابه چشم آمدم از گوشه چشم افتادم نمیدانم شعر مال کیست! |
|
+ نوشته شده در
87/11/19ساعت توسط مجید مهرابی |
|
|
تاریکی benighted grope-nigritude دوستانم داستان تولد رادر آخر همین وب بخوانید و نقد کنید
یکی از لنگه های در می لرزه و باز می شه و قد خمیده ی ننه ام توی چارچوب اونو پر میکنه . ننه پای راستشو می ذاره توی اتاق و می آد تو ، کمرش رو راست میکنه و آستینشو می ده پایین. دو طرف چادرش رو توی مشتاش میگیره،بالا می بره و روی صورتش میکشه ، زمزمه ی صلواتش از زیر چادر سفید گل گلی اش بلند میشه: :اللهم صل علی محمد و آل محمد و صلواتش رو اونقدر میکشه تا تموم صورتش رو خشک بکنه. دستاشو میندازه و چادرو روی سرش محکم میگیره. پاشو بلند می کنه و اون طرف یحیی می ذاره. یحیی رو جاش می غلطه و نفس عمیقی میکشه. ننه نگاهشو از یحیی بر میداره و می ره طرف تاقچه . جانماز زری دوزیشو از سر تاقچه برمیداره و می ره سر جای همیشگی اش،گوشه ی راست اتاق،پشت به در می شینه،جانمازو پهن میکنه و جلو میکشه و صلوات میفرسه: :اللهم صل علی محمد و ال محمد و توی بلند شدنش شروع میکنه اذون بگه: : الله و اکبر...الله و اکبر... به بابا نگا میکنم، نگاشو از هیکل تکیده ی ننه میگیره و توی چشای من خیره میشه. نی قلیون رو از توی دهنش در می آره ،چشاش گرد می شن . می زنن بیرون: : پسر مگه تو درس و مخش نداری؟ سرمو میندازم و کتابمو ورق می زنم. صدای قلیون بابا باز بلند میشه : : قل.... قل... قل... زیر چشمی نگاش میکنم، نی قلیون رو از زیر لبای کبود و ترک ترکش بیرون میکشه و فوت میکنه: دوروورش پر از دود میشه. به ننه نگا میکنم:دستاشو دو طرف گوشاش گذاشته بود: :محض رضای خدا می خوانم...قربه علی... دستاشو میندازه: :بسم ا... الرحمن... صدای قلیون باز توی اتاق می پیچه: :قل...قل...قل... لپای بابا تا جایی که می تونن توی دهنش فرو می رن و استخونای صورتش بیرون می زنن. چشای گود افتاده اش به شیشه ی پر آب قلیون بود و انگاری زور میزد تا تموم دود تنباکوآرو توی سینه اش جابده .یه دفعه صورت تیغ تیغی آفتاب سوخته اش چروک بر می داره ، تیره تر میشه ، نی قلیون رو از توی دهنش بیرون میندازه و سرفه میکنه... ننه زود سر از سجده اش بر میداره وبلند الله اکبر می گه... یحیی زیر لحاف وول میخوره و روی دنده ی راستش برمیگرده. باز صدای الله اکبر ننه توی سرفه های بابا می پیچه ،از جام می پرم و می دوم طرف باباو با مشت دوسه تا می کوبم به پشتش. بابا از سرفه می افته و نفس عمیقی میکشه،خودش رو جم وجور میکنه و صاف روی زمین می شینه و دوباره نی قلیون رو بین لباش می ذاره. به ننه نگا میکنم،تشهدش رو تموم میکنه و بلند میشه می ایسته . برمیگردم و سر جام می شینم و خم میشم روی کتاب. گرمی پشت بابا دستای استخونیمو هنوز می لرزونه. برگهء کتاب رو سفت میگیرم، توی دلم می لرزه ، نفس میکشم صدای قل قل قليون توی تسبيحات ننه گم می شه يوست سياه و چرکی يحيی جم می شه و سرفه می کنه و از خواب می پره سرجاش می شِينه دور و ورش رو نگا می کنه و بعد به ننه . ننه می شينه : :الحمدالله اشهدان لا الا ... :چه مرگيته الانه برق می آد... :السلام عليناو علی ... : قل قل قل : خودت چرا بلند نمی شی ؟ : ... وليا" و حافظا... : من زيوار در رفته ...؟ چش وچارم روز روشن نمی بينه ... می خوای کار دس خودم بدم ... خودت ياشو... ننه دعاشو ادامه می ده : باز صدای بابا بلند می شه : : اين کارا به تو نيومده " ممد" بلند شو چراغ رو از بيرون بيار روشن کن .... : من درس ومخش دارم ... : توی تاريکی می خوای درس بخونی ؟ : دارم شعر حفس می کنم ننه الله اکبر می گه ونماز عشاشو شروع می کنه. سرم رو می ندازم و سفيدی کتاب رو ورق می زنم و به دنبال اشک يتيم می گردم . صدای خميازه می آد .بابا که انگاری توی تاريکی هم زبونی ييدا کرده می گه : اصفهان ۱۳۷۹ خورشیدی از دوستان بسیار عزیزم که این داستان را می خوانندخواهش میکنم که نقد های خودرا برای من ارسال کنندتا بتوانم در نوشته های آتی ام اشکالات خود را بر طرف سازم. ضمنا نیمه دوم داستان را از روی نسخه قدیمی آن نوشتم که ۱۰۰٪اشکال دستوری و املایی دارد. با دادن تذکر آن را بر طرف میسازم .از حوصله شما بسیار سپاس گذارم . مجید مهرابی
|
|
+ نوشته شده در
87/08/22ساعت توسط مجید مهرابی |
|
|
War جنگ ۱پسرک نگاه کرد، مادرش را دید: رورووکش را انداخت... و دوید... مادر کودکش را بغل کرد و بوسید. رورووک از چرخش ایستاد.
۲ مرد نگاه کرد: نارنجک دستش افتاد " زن کودکش را بغل کرده و صورتش را به گونه ی پسرک چسبانده بود. خون صورتشان را پر کرده بود..." نارنجک منفجر شد و خاک و خون همه جا را پر کرد...! ۳۰ مرداد۱۳۸۷خورشیدی-خمینی شهر |
|
+ نوشته شده در
87/06/06ساعت توسط مجید مهرابی |
|
|
...باوجود حصاری که بستند دور شفافی عطر پونه من وضوی طراوت بگیرم؟ آه... گلپونه ی من ... چگونه؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
87/03/31ساعت توسط مجید مهرابی |
|
|
شعری از استاد روانشاد حمید مصدق درشبان غم تنهایی خویش عابد چشم سخن گوی توام من در این تاریکی من در این تیره شب جانفرسا زایر ظلمت گیسوی توام |
|
+ نوشته شده در
87/03/04ساعت توسط مجید مهرابی |
|
|
(این شعر نیست. داستانه. فقط نگارش اون فرق داره) بازگشت * پرید تو هوا ، مثه یه لک لک شل: خورد زمین . توی آسمون رو نگا کرد ، کف دستش سوخت ، دستاشو به هم زد ، گرد و خاکش تکید . به سر دیوار نگا کرد : کلاغ رفته بود، خزید کنار دیوار ، بغضش ترکید... ** رفت روی دیوار ، پرید تو هوا ، دست و پا زد : نتونست اوج بگیره ، نقش زمین شد ،،، خون پاشید تو آسمون ... آزاد شد ، پرید تو آسمون ، اوج گرفت : کلاغی یه چشمی نگاش کرد ، زمین رو نگا نکرد . رفت . . . ۳۱/۶/۱۳۸۲خورشیدی
|
|
+ نوشته شده در
87/02/16ساعت توسط مجید مهرابی |
|
|
مرا با خودتان ببرید
تقدیم به دو دایی شهیدم
خودش را از لای دست و پاهای کنار تریلی بیرون کشید. نگاهش می کنم . چشمانش پر از اشک بود . نگاهم را از صورت کوچک وسفیدش می گیرم و به سفیدی روی تابوت می دوزم. با ماژیک سیاه نوشته بود: : مرا با خودت ببر... سرم را می چرخانم ،پسرک توی چمبر جمعیت کنار تریلی گیر کرده بود . هجوم و همهمه ی جمعیت او را بلعید... ناله ای امواج متلاطم را از کنار سیاهی چرخ های تریلی پس زد... تنه می خورم . محکم می ایستم و سرک می کشم ، توی سرخی خون پسرک ، سفیدی چشمانش می خندیدو سبزی پوسته ی آدامس هایش زیر دست و پای هجوم جمعیت له شده بود. ۱۵بهمن ماه ۱۳۸۱ خورشیدی |
|
+ نوشته شده در
87/02/16ساعت توسط مجید مهرابی |
|
|
و من . . .
(ادامه داستان چوپان دروغگو) سگ نگاه خسته اش را به کلاف درهم گله دوخت. گله سکوت کرده بود. به چوپان نگاه کرد. چوپان به درخت لمیده و دستانش روی شکم برآمده اش چفت شده بود. سگ پوزه سیاهش را ازهم باز کرد و با خمیازه ی کشداری گرمای بدنش را بیرون داد. کمرش تیر کشید . چشمانش پر از اشک شد . ستون دستانش را شکست و روی زمین روی هم گذاشت و چانه ی درازش را روی آن گذاشت و به گله خیره شد. پشه کوچکی روی بینی اش نشست. مردمک چشمانش را به هم نزدیک کرد و به پشه نگاه کرد. پشه روی خیسی دماغ سگ چرخی زد. گرمی آفتاب کمرش را سوزاند. تکان خورد. پشه نیشش را زیر پوست دماغ سگ فرو کرد . دماعش سوخت، پلکهایش به هم خورد، پشه تکان نخورد. صدای بره ای توی گله پیچید. سگ سرش را بلند کرد و نگاه انداخت ، بره پیدا نبود . دوباره سکوت گله را گرفت . سرش را روی دستانش گذاشت و نوک دماغش را نگاه کردئ ، پشه رفته بود و قطره ای خون جای نیش پشه را گرفته بود . دماغش سوخت ، قلقلک شد ، عطسه کرد ، گوزید ، آب بینی اش بیرون پاشید. اشک چشمانش را پر کرد ، شکمش سبک شد . سرش را بالا برد و دست به پوزه ی سیاهش کشید. کمرش دوباره تیر کشید ، دستش را انداخت و روی زمین نشست ، چوپان خرناسه کشید. روی پاهایش راست شد و ایستاد. سرش را آویزان انداخت و را ه افتاد . چند قدم از گله دور شد و ایستاد . خمیازه کشید، نفسش را بیرون دا د . خوابید ، چشمانش رابست. صدای بره آمد ، نگاه نکرد . دلش شور برداشت . چشمانش را باز کرد . پشه ای روی دمش را قلقلک داد ، دمش را به هوا برد و به زمین کوبید. سکوت بود. چشمانش را باز کرد و سرش را برگرداند ، چوپان روی دنده ی چپش غلطیده بود و خرخر میکرد . کلاف گله توی گرما می سوخت . دلش بیشتر شور زد . چشمانش داغ شد ، ایستاد و برگشت . نفسش را بیرون دا و پارس کرد . صدایی از گله نیامد . چوپان تکان خورد . سگ نفس نفس زد . داغی نفسش توی گوشهایش را هم سوزاند . نبض شقیقه اش تند تند می زد . کله اش داغ شده بود و می سوخت . باز پارس کرد... چوپان نشست . خواب آلود به سگ نگاه کرد . سگ پارس کرد . گله درهم فرو رفته بود . توی دشت خبری نبود ، سگ پارس کرد . چوپان دوباره به سگ نگاه کرد . چوب دستی اش را ستون کرد و ایستاد . نگاه سگ به گله بود . گله سکوت کرده بود ، تکان هم نمی خورد. چوپان خواست داد بزند : گرگ . . . گرگ . . . ، ولی گرگی نبود. سگ دوید ، پرید توی گله . صدای گوسفندی بلند شد . گله موج برداشت . صدای گوسفندان درهم شد. سگ ، توی گله دوید . کلاف گله از هم پاشید . چوپان نگاه می کرد . سگ باز دویدو گله را از هم پاشاند ، پارس کرد . چوپان دوید : به دنبال گرگ گست... گرگی نبود... به طرف سگ دوید. سگ برگشت به طرف چوپان. چوپان چوب دستی اش را بالا برد . هیکل پشمالوی گوسفندی به چوپان خورد . تلو تلو خورد . سگ رسید . چوب دستی خورد توی سر سگ ، سگ پارس کرد . چوپان محکم ایستاد . دستش را باز بالا برد . خون صورت سگ را پر کرده بود. پارس کرد . چوپان دا د زد : حروم...لقمه... و دستش را محکم پایین آورد. سگ دستش را گاز گرفت . سرش می سوخت . بره ای از زیر دست و پایشان دوید. مرد فریاد زد : آخ ... دستم... ک... مک... چوب دستی افتاد . گوسفندی دوید و چوب دستی را لگد زد . چوب دستی دورتر پرتاب شد . چوپان با دست دیگرش زخم دستش را فشرد . سگ پارس کرد . پای مرد را گاز گرفت . چوپان نشست و دا د زد : : نمک...حروم....پا....م....م...ر...دم... گله دشت را پر کرد . سگ پارس کرد . پای دیگر مرد را گاز گرفت و کشید . مرد فریاد کشید . سگ تکه گوشت پای مرد را روی زمین تف کرد و دوید طرف آبادی... شنبه اربعین حسینی ۱۳۸۵ خورشیدی |
|
+ نوشته شده در
87/02/16ساعت توسط مجید مهرابی |
|
|
مرگ
بوتیمار کوچید، مرگ را هم ، با خود برد... نیزار خم شد (و رقصید)، آب لرزید، بوتیمار ، توی ابرها کوچید صیهه کشید ابر دور شد ، رفت ... خورشید انگار سالها نبوده است خاموشی دریا را ندیده است.... بوتیمار کوچید... نیزار خشکید... مرداب خشکید. تیر ماه ۱۳۸۳ - مشهد مقدس |
|
+ نوشته شده در
87/02/16ساعت توسط مجید مهرابی |
|
|
چوپان دروغگو
سگ سرک کشید،گوسفندی از توی کلاف سیاه وسفید گله سرش را دزدید. چوپان ، آرام ، زیر سایه درخت شیر می خورد. صدای لرزان بزی سکوت دشت راشکست، سگ نگاهش کرد: شاخ هایش کوتاه بود. چوپان سرش را از توی کاسه بیرون آوردو نگاه کرد . بره ای از گله جدا شد و دوید... سگ پارس کرد . بره ترسید، ایستاد. گله را نگاه کرد. بزغاله روی پاهایش ایستاد،دوباره پایین آمد . نعره کشید.... چندتا بره و بزغاله از توی کلاف بیرون دویدند ، سگ پارس کرد و دوید. چوپان دوید ، فریازد : :گـــــر...گ...آی گـــــرگ... بره ها ترسیدند . توی سکوت گله گم شدند. بزغاله نگاهش را دزدید. چوپان خندید.... سگ روی پاهایش ـ آرام ـ نشست. بزغاله گرگــــــی ندیـــــد ... گــــرگــــــی نبود!. اول دی ماه ۱۳۸۲ خورشیدی |
|
+ نوشته شده در
87/01/26ساعت توسط مجید مهرابی |
|
|
تولد adulterine
(قصد توهین به هیچ فرقه و شخصی را نداشته ام) توی خاک کوچه چنگ زد،لبش راگزید. مرنوی گربه پیچید توی کوچه،شعله شمع سوسو کرد، صورتش تر شد . گربه ناله کرد و مرنو کشید. صدای قدمهای دوری مثل پتک کوبیده شد توی سرش. زور زد . نور سقاخانه بالای سرش پرپر زد. دست وپا زد ،به دیوار پشتش تکیه داد ، فشار آورد، سرش را کوبید توی دیوار. صدای گربه نزدیک تر شد. کلاغ توی تاریکی قور قور کرد . به شکم برآمده اش زور زد ، شوری دهانش را قورت داد . گربه جیغ کشید. صدای قدمها ایستاد . چشمانش رابست و نفسش راحبس کرد . کلاغ قارقارش راخورد .چشمانش را باز کرد. تاریکی ته کوچه با فریاد مردی شکست: : بندازش پایین . . . زن ناله کرد ، پاهایش را دراز کرد. دامن و شلوارش را کشید پایین. پاهایش را از هم باز کرد . دستش را روی شکمش زد وفشار داد. صدای فریادی افتاد روی زمین و خاموش شد. زن فریاد کشید: : نف ... رین ... به ... تو... ولد زنا ... نور سقاخانه سوسوکرد،. سر بچه را گرفت وکشیدش بیرون، خون پاشید توی صورتش . بچه افتاد روی زمین خونی زیر پای زن. مرنوی گربه شب را خراشید . کلاغ توی تاریکی پر زد دور شد. نور سقاخانه ی روی دیوار خاموش شد. صدای گلوله برخاست ، صدای الله اکبر مردمی پراکنده شد . زن شل شد روی زمین . بچه توی گل وخون کف کوچه دست و پا زد ، دست راستش کوتاه تر بود. زن نفس نفس زد، بغضش ترکید . بچه ناله کرد، هق هق زد. کربه میومیو کرد . صدای ضعیف چند تا گربه آمد . مردی دوید توی کوچه . زن اشک ریخت ، خودش را مچاله کرد. بچه گریه کرد. مرد دوید ، داد زد: : کشتن.... کشتن .....های مردم .... حاجی رو کشتن... برگشت ، زن را ندید . زن نگاه کرد، لرزید. بچه دست وپا زد، گریه کرد. گربه نالید. بوی خون و شمع سوخته پیچید توی کوچه. زن ناله کرد: :نف ... رین .... نفرین .... ولد زنا.! هفتم بهمن ماه ۱۳۸۴ حورشیدی اصفهان
|
|
+ نوشته شده در
87/01/26ساعت توسط مجید مهرابی |
|
|
قناعت
۱ ...شیر سرش را برگرداند... خرگوش چشمانش رابست: شیر خرگوش رادید...گرسنه نبود: (می توانست بعدا" بیاید و خرگوش رابخورد...) ۲شیر آمد . خرگوش نبود: ...دو روز بود که چیزی نتوانسته بودشکار کند... ۱۴شهریور۱۳۸۴خورشیدی |
|
+ نوشته شده در
87/01/24ساعت توسط مجید مهرابی |
|
|
یک شعر برای شروع ازدوستم آسمان:
کورمال.کورمال پله پله پله میخورم زمین من فقط چراغ خواستم همین...
|
|
+ نوشته شده در
87/01/10ساعت توسط مجید مهرابی |
|
|
سلام ازاینکه به سایت من سرزدید سپاسگذارم. انشاالله بتوانم مطالب خوبی راارایه دهم. و ازشما میخواهم همیشه با من درتماس باشید... اصفهان - نوروز ۱۳۸۷ خورشیدی |
|
+ نوشته شده در
87/01/10ساعت توسط مجید مهرابی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام
مجید مهرابی هستم ،متولد 23 اردیبشت 1357 خورشیدی در یکی از روستاهای استان اصفهان به دنیا آمدم و بزرگ شدم. . داستان را ازسال 1369 براساس یک اتفاق شروع و از اردیبهشت 1375 با آشنایی ام با دوستم آسمان نوشتنم را جدی و حرفه ای کردم. تا امروز داستانهای زیادی نوشته ام ولی همه دچار داستان سوزی شدند و حالا به غیر از یک مجموعه به اسم تاریکی (13+1 داستان کوتاه) که هنوز نتوانسته ام چاپشان کنم چیزی ندارم. به همین خاطر برای اینکه نقد شوم به وبلاگ نویسی روی آوردم. داستان هایی که می خوانید از همین مجموعه است . همین جا از استادم آقای بهمن - ر که راه را به من نشان داد تشکر می کنم. |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 اردیبهشت 1388 بهمن 1387 آبان 1387 شهریور 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 |
|
RSS
|